سال 98 و تولد 7 سالگی
پسرم شکوفه زندگیم 8سال پیش روز عجیبی بود وقتی که فھمیدم بار شیشه دارم .. پسرم اون روز بال گرفتم .....خدای من ثانیه ھای باور نکردنی عمرم بود . روزھا گذشت و من و تو بار شیشه ام بیشتر به ھم اخت گرفتیم . شدیم یه پارچه ...یه تن . تو به من چسبیده بودی .. شدی خون و دل . شدی یک تکه از جونم . بود و نبودم . اون دوران رویایی بود . شدی تمام غم و شادیم ...شدی خنده و نگرانی ام ....شدی حال غریبی آشنا . 4 ھفتھ و شش روزبعد از لقاح صدای تپنده ی قلبت رو در ساعت 4و40دقیقه در مطب خانوم دکتر سوزان ناصری مھربون شنیدم . چقدر دوستش داشتم . ھنوز حال عجیبی دارم . پسرم امی...



